حتما شما هم کتاب زیبای (شاهزاده کوچولو)رو خوندید یا حداقل اسمش رو شنیدید.حالا میخوایم یکی از اتفاقات زندگی نویسنده ی این کتاب،دوسنت اگزوپری،رو باهم بخونیم...اگزوپری خلبان هواپیمای جنگنده بودکه هنگام جنگ علیه نازی ها در عملیاتی کشته شد.داستانی دیگر از او به جا مانده به نام لبخند که معلوم نیس تخیلیه یا واقعی به جالبه.
چون نمیشه کل کتاب داستان رو اینجا نوشت پس خلاصه ی اون رو برای شما خوانندگان محترم نوشتیم:
اطمینان داشتم که دیگر از اسارت جان سالم به در نخواهم برد و مرا میکشند.بسیار ناراحت و خشمگین بودم.جیب هایم را گشتم که شاید نخ سیگاری پیدا کنم . بالاخره یک نخ سیگار یافتم.آنها قوطی کبریتم را گرفته بودند و چیزی نداشتم که با آن سیگارم را آتش بزنم.
از میان میله های سلول به زندان بان نگاهی انداختم.نگاهش از نگاهم گریزان بود؛چون کمتر کسی به یک مرده نگاه میکند. پرسیدم:ببخشید کبریت خدمتتان است؟نیم نگاهی به من کرد و آمد که سیگار را روشن کند.
وقتی به من نزدیک شد ناخواسته لبخندی زدم که نمیدانم بر اثر چه بود؟شاید به خاطر حالت عصبی ام بود.انگار وقتی کسی به آدم نزدیک میشه سخته که لبخند نزنه.
با این لب
ادامه مطلب
برچسب: معجزه ی لبخند,
نویسنده: یونا خلیلی
تاريخ: پنجشنبه
20 آبان
1395 ساعت: 6:11